تبليغاتX
برای تو برای عشقم



هرچیزی یک پایانی داره نمیدونم واقعآ درسته یا نه نمی دونم برای کسی ۲ سال قلب و روحتو بذاری

باید پایانی هم داشته باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پایان این وبلاگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 17:48  توسط صدای باران  | 



تنها گل ِ باغچه ی قلبم

 

برای دیدن تو لحظه ها را دانه دانه می شکافم

و لحظه شماری می کنم برای نگاه ِ لاله های چشمانت

و با تو آرامشی مثال لحن پرنده ی صبح به هنگام خواب دارم

و هزاران بار لبانم را فدای کلام دوستت دارم میکنم

و آرزوی من چشم به نگاه ِ تمام نشدنی توست.

ای زیبای گمشده ی من میان فاصله و بادها

من قلبم را به روشنی دیده ی تو روشن میکنم

وسوار بر ارابه ی امید و پیروزی برای تو می تازم ،فقط برای تو

و هزاران بار دستانم را فدای به تو رسیدن میکنم

ای تنها گل ِ باغچه ی قلبم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 11:31  توسط صدای باران  | 



می دانی چرا؟

 

 

ثانیه ها را می شمارم و پرواز میکنم در رویای به تو رسیدن

و پتوی شب را بر سر خود می کشم و می شمارم تک تکِ ستاره هارا

می دانی چرا؟

و قدمزنان در دنیای واژها به دنبال بهترینها برای تو هستم

می دانی چرا؟

و آغاز میکنم برگ زدن دفتر شعرم را

با بوی خوش صورتی رنگ رزهای بهاری

و با بازی احساسم میان ِ صبح و شب تاریک آوای عاشقی سر می دهم.

می دانی چرا؟

زیرا به سبک بالی پرندگان ِ شکاریم،به سبک بالی بادها بهنگام رقص علفزارم

و سبک بال می شوم برای دیدن یک لحظه لبخند تو.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 2:58  توسط صدای باران  | 



دنیای روشن

 

تنها با مخلوط رنگ و احساس حس ِ وجود میکنم

تنها با درک نسیم لرزش تنم حس ِ بودن میکنم

با سبزی سبزار ذهنم حس آزادی میکنم

من با سرخی زیبای وصف یک شعر از کلام تو آزادی را حس میکنم

من با آمیزه ای از بهار و بوی خاک باران خورده ی آن زندگی را زنده میکنم

تنها حال را برای فردا با تو در دور دست نوازش میکنم

و ترنمُ عشق را به معنا واقعیت می بخشم

تنها آسمان ابری باران می گرید وتنها آسمان آبی رنگ آفتاب را روشن تر میکند

وتو دنیای روشن ِ من در این آسمان ابری و آبی هستی.

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 18:2  توسط صدای باران  | 



 فاصله

 

فاصله باز هم این درد فاصله ست

می خواهم بی گودار به آب زنم و کم کنم تنهایی سکوتِ وحم انگیزم را

می خواهم بی گودار پای پیاده تا پایان سرانجام این جاده زنم

هر چه می خواهد شود،تمام  می شود این فاصله ها

فقط اگر ندایی از تو باشد،حتی اگر فرسنگها دور باشی

حتی اگر نرمش باد صبحگاهی صدای تو باشد

همین نوازش سپیده برای من کافی ست

کافی ست تا اتش این فاصله را کم کنم

حتی اگر تو خواب باشی

حتی اگر ذره ای احساس باشد،فقط لب به لب تکان دهی

و حتی اگر من دنیای دیگر باشم باز هم من هستم

من هستم تا این فاصله نزدیک شود.
+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 18:1  توسط صدای باران  | 



 

تمام روزهای عمرم برای تو

تمام لحظه های زیبای با هم بودن برای تو

تمام قدم به قدم خیابان های ذهنم که برای تو پرواز کرد  برای تو

از کجا شروع کنم برای ذره ذره ی سوختنم  برای تو

همه  دنیای یاد من برای تو  برای تو

عاشقانه ترین لحظه ی زندگی من در رویای تو  برای تو

تمام عشق من به بوی گلهای یاس برای تو

مکث من برای گفتنه همه ی زندگی من   برای تو

فقط یک چیز برای من...همه ی تو برای من

همه ی تو برای من

تقدیم به تو عزیزم

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 0:29  توسط صدای باران  | 



تو را می خواهم تو را...

 تو را می خوانم تو را

 از دوری از دور بودن                         

از شکستن سد تحمل تا لبریزه دلتنگی من

 تو را می خواهم تو را..                                

برای یکبار نه فقط چند بار

برای شستن درونم شبنم پاکی تو را می خواهم

من تو را می خواهم تو را...

فرشهای کهنه دلم را با سنگ فرشهای تو کف می کنم

می دانم تو مرا می خوانی

می دانم تو به من و خانه ی من می بالی

می دانم تو می دانی من نگاهت را غنیمت می دانم

و می شمارم لحظه های با تو بودن را

و می شکنم عمر تنهایی را

و می خواهم نسیم شگرف عشق را

تو می دانی من دوستت دارم

اگر روزها سیاهی سایه انداخت

اگر ماه ها فرود تنگی باران گرفت

و اگر سال ها پنجره ی امید و سبزی گشوده نشد

باز هم تورا می خواهم

تو را...

 

این شعر برای عزیزی بود که به من باز امید نوشتن داد و این شعر تقدیم به عزیزم

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 3:9  توسط صدای باران  | 



عشق بي منت

خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.

در یکی از شهر های ژاپن، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب میکرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.

مرد چشم بادامی، دلش سوخت و کنجکاو شد. وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کرد حیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است؟ چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت؟
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است!

شهروند ژاپنی متحیر این صحنه، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست. این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده؟ چگونه و چی میخورده؟
محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد... این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود.

مرد ژاپنی، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت: 10 سال مراقبت بی منت؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی. چطور موجودی به این کوچکی میتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما  انسانها از هم گریزانیم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 22:47  توسط صدای باران  | 



نخ داخل شمع از شمع پرسید: چرا وقتی من می سوزم تو هم آب میشی؟

شمع گفت: مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه و من اشک نریزم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 22:45  توسط صدای باران  | 



من دوست دارم

خودت میدونی که این جمله ایی که درسته تکراریه ولی از گفتنش خسته نمیشم.

نمیدونم حرف دلمو شاید اینجا بهتر بزنم ولی نه با تو و پیشه تو بهتر می زنم به خدا دروغ نمیگم

خودت میدونی من چه آدم متشخصی.... شوخی کردم.

آخه اگر به تو نگم به کی بگم هااااااااان

تویی که همش توی فکر منی

تویی که پشت منی

جلوی چشم منی

آخه تو عزیز دل منی

شعر شده هااااااا...

دیگه عاشقی همینه.

 

من دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 14:23  توسط صدای باران  |