تو را می خواهم تو را...
تو را می خوانم تو را
از دوری از دور بودن
از شکستن سد تحمل تا لبریزه دلتنگی من
تو را می خواهم تو را..
برای یکبار نه فقط چند بار
برای شستن درونم شبنم پاکی تو را می خواهم
من تو را می خواهم تو را...
فرشهای کهنه دلم را با سنگ فرشهای تو کف می کنم
می دانم تو مرا می خوانی
می دانم تو به من و خانه ی من می بالی
می دانم تو می دانی من نگاهت را غنیمت می دانم
و می شمارم لحظه های با تو بودن را
و می شکنم عمر تنهایی را
و می خواهم نسیم شگرف عشق را
تو می دانی من دوستت دارم
اگر روزها سیاهی سایه انداخت
اگر ماه ها فرود تنگی باران گرفت
و اگر سال ها پنجره ی امید و سبزی گشوده نشد
باز هم تورا می خواهم
تو را...
این شعر برای عزیزی بود که به من باز امید نوشتن داد و این شعر تقدیم به عزیزم
+
نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 3:9  توسط صدای باران
|